تبليغاتX
html> marde tanhaye shab

marde tanhaye shab

یک پسری بود و یه دختری. این دو با هم نسبت فامیلی دوری داشتند. پدر های هردو ارتشی بودند. و هردو اهل یه شهر بودند. پسره بزرگترین فرزند خانواده بود.از همان بچگی به دلیل زیاد بودن فرزندان و نا بسمانی های آن زمان مجبور بود کارکنه. آلاسکا فروشی می کرد و کمی که بزرگ تر شد برف های مردم را پارو می کرد. اما وضع بابای دختره بهتر بود و اونا به دلیل شغل پدرشون در شهر های مختلفی زندگی را تجربه کرده بودند. دختره فرزند وسطی خانواده بود.

خانواده اونا کمی رفت و آمد داشتند و شناختی از هم داشتند. پسره همیشه در زمستان ها برف خونه ی دختره را پارو می کرد. هردو علاقه زیادی به ادامه تحصیل داشتند. اما یک روز بابای پسره به پسره میگه اگه می خوای بری دانشگاه باید خودت پولشو بدی. پسره هم که حتما می خواسته درسش را ادامه بده بده یه کاری برای خودش دست و پا می کنه. یک سال تحصیلش را می اندازه عقب و یه عکاسی راه می اندازه. حسابی هم کارش میگیره و وضعش خوب میشه. اما برای درسش اونو به باباش میسپاره و خودش برای دانشگاه می خونه و قبول میشه. دختره هم که چند سال کوچکتر بوده سه سال بعد دانشگاه قبول میشه. سال دوم درس پسره بود که با هم نامزد می کنند و دو سال بعد عروسی می کنند. پسره تا دکترا می خونه و برای گرفتن تخصص باید به تهران میرفته. اما او در این کار دچار دودلی بوده زیرا تا به حال به تهران نرفته بود و باید خانواده خود را ترک می کرد و خیلی ها با رفتن او مخالف بودند اما با حمایت همسر خود به تهران میره و به ادامه تحصیل می پردازه. دختره میمونه و بچه ای که تازه به دنیا اومده بود. ولی او با سختی انتقالی به تهران میگیره و به پیش همسر خویش میره و آنجا در خانه ای دانشجویی به زندگی ادامه بده. برای دختره ادامه تحصیل سخت بوده و او با نداری و بچه داری گریبان گیر بوده و از طرفی او می خواست تا شوهرش به بالاترین مقام های علمی برسه. پس تحصیلش را تا معلمی ادامه میده و به سر کار میره. مرده نیز در حین درس خواندن به کاری مشغول میشه و وضع زندگی اون ها کمی بهتر میشه. تا سرانجام زمان آزمون برد مرده فرا میرسه. او روز ها در خانه می ماند و درس می خواند و زنه با خونه داری خوب خود شرایط لازم را برای درس خوندن مرده فراهم میاره. سرانجام مرده با سختی زیاد و درس خواندن های فراوان شاگرد اول میشه و تخصصش را می گیره.

کم کم وضع زندگی اون ها بهتر میشه و آن زمان که اون ها برای تهیه نوشابه، به فروختن نان های خشکشون  می پرداختند تمام میشه. اونها اولین خونشون را با وام دانشگاه می خرند . اون ها به پیشرفت زندگیشون ادامه میدهند تا جایی که بعد از بیست سال زندگی، آن ها و سه بچشان در بهترین مناطق تهران خانه دارند و دارای شرکت و شغل های بسیار مهم هستند و فرزاندان آن ها در زندگی هیچوقت چیزی کم نداشته اند  و در بترین مدارس درس می خواند. پدر خانواده از شخصیت های مهم علمی کشورمی شود و مادر خانواده از زن های شاغل موفق.

داستان بالا عین حقیقت است و نشان می دهد که بدون رنج، گنج میسر نمی شود.

همیشه یه موضوعی فکر منو مشغول کرده. همه ی آدم های موفق در زندگی سختی های بسیاری کشیده اند اما من که در زندگ ام هیچگونه سختی ندیده ام، آیا موفق میشوم؟ گاهی حتی فکر می کردم اگه زندگی سخت تری داشتم بهتر بود اما بعد به خودم نهیب می زدم که شاید در شرایط سخت تر قرار می گرفتم کم می آوردم و دوم این که من باید از این امکاناتی که دارم استفاده کنم.

خیلی حرف زدم(نوشتم). عید را پیشاپیش تبریک می گم. همگی سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 23:3 توسط mostafa rezayat |


زندکی زیباییست

زندگی شیرینی است

زندگی عشق بازی بین موج و دریاییست

که ز قطره عشق به بنا است

زندگی نفس آن قاصدک عاشقی است

که به دنبال معشوق خود روان است

زندگی ناله ی آن مرغی است

که به عشق خالق خویش زند

زندگی گذر آن زمان است

بین گل سرخ و شبنم

***

زندگی غم دارد

اما سراسر که ماتم روا نیست

زندگی شور و عشق امید نیز دارد

***

زندگی سرتاسر زیباییست

کاش میشد آن را دید،

حس کرد و یا فهمید

سلام

بالاخره زود آپ کردم

جای همه خالی چند روز  با خانواده به یکی از سفر های کاری پدرم  رفته بودیم(کیش) و سه روز مدرسه را تعطیل کردم ولی حسابی عقب افتادم و باید جبران کنم. شانس ما کیش هوای بسیار خوب و گاهی حتی سرد داشت.دیروز بعد از ظهر برگشتیم.

امروزم زود بیدار شدم و تصمیم گرفتم یکمی به وبلاگم برسم و یه آپی بکنم.

صبح کمی یاد گذشته کردم و نشستم دفتر خاطرات سال های پیشم را خواندم(الان دیگه نمینویسم) خیلی جالب بود. کلی خاطره ی فراموش شده را مررور کردم و یاد دوران خوش چند سال قبل افتادم.دوست داشتم تیکه هایی از نوشته هایم را بنویسم اما خیلی وقت گیر است و من هم که بی وقت.

دوست دارم دوباره به زمان گذشته برگردم و همان معصونیت های گذشته را داشته باشم. دوست دارم بازم به دفترچم ادامه بدم اما نمیدونم مثل خیلی از کار هایی که تصمیم گرفتم انجام بدم و ندادم این یکی را هم پشت گوش بیندازم. ای خدا! خودت کمکی به بهتر شدن زندگی من بکن. البته من ناراضی نیستم ولی سعی در بهتر شدن آن دارم.

زندگی زیباست، اگر زیبا زندگی کنیم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 11:3 توسط mostafa rezayat |


سلام

به خدا اینقدر درس و کار  دارم  که همین الانشم از کار های دیگم زدم و اومدم تند آپ کنم و برم. 

 Meeting 

از همه ی دوستانی که لطف کردن و نظر دادن متشکرم و خیلی خیلی خیلی عذر میخوام که نتونستم پاسخ اون ها را بدم

انشالله به زودی به همه دوستام سر میزنم

راستی من میخوام یه عهد نامه و یک جدول زمان بندی برای خودم درست کنم و میخوام متحول بشم .در همه موارد.با کمک خدا و پشتکاری که تا حالا نداشتم.

جای شما خالی با سه تا از دوستام جمعه رفته بودیم کوه نوردی. 

 Backpacker  

چه صفایی داشت.ساعت ۶:۳۰ اونجا بودیم تا ساعت ۱۱.هر جمعه قرار گذاشتیم بریم.واقعا فوق العادست.به شما هم توصیه میکنم حتما برین کوه و از مناظر زیبا و دیدنی لذت ببرین

میتونین دو تا  عکس که خودم از مناظر کوه گرفتم و بسیار قشنگ است را اینجا ببینید و لذت ببرید.

خیلی دلم میخواد بیشتر تو وبلاگم بنویسم و حرف های دلمو بزنم اما...

میخوام یه شعر بزارم از سهراب که شاید تا حالا خونده باشید اما من خیلی این شعرو دوست دارم و نمیتونم از گذاشتنش صرفه نظر کنم

.چشم ها را باید شست

. جور دیگر باید دید

.چترها را باید بست زیر باران باید رفت

.با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

.دوست را زیر باران باید دید

.عشق را زیر باران باید جست

 

هیچوقت از دست خودم راضی نیستم.

خدایا!کمکم کن تا روزی به آرامش  برسم

و از خود به خشنودی و از تو به خوبی.

London Rainy Weather

تا دیداری دوباره



+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 19:13 توسط mostafa rezayat |


یک سلام به سفیدی برف و به گرمی آتش.

امروز می خواستم در رابطه با سه موضوع صحبت کنم.

اولی درباره پست قبلیم.که ای کاش تیکه آخرش را نمینوشتم. حسابی پشیمون شدم چون همان طور که انتظار میرفت هیچکس منظور من را دقیق نفهمید.خیلی ها هم که یه چیز دیگه برداشت کردند.اصلا منظور من این نبود که دختر و پسر ها توی یه کلاس باشند.من خودم با این امر مخالفم چون عواقب بدشو می توان در کشور های اروپایی مشاهده کرد.منظورم چیزهای دیگه بود اما دیگه نمیخوام دربارش حرف بزنم.این موضوع همین جا تمام شد.

دوم درباره یه وبلاگ گروهی که من و دوستانم زدیم میخواهم صحبت کنم.یه وبلاگ متنوع که همه چی توش پیدا میشه.فقط کافیه تو آرشیو مطالب بگردید.در ضمن عضو خبرنامه هم بشوید . اگه از مطالب ما استفاده کردید نظر هم بذارید.سوال های مرتب و درخواست ها را نیز جواب میدهیم.اسم وبلاگ شانتاژ هستش                                                http://www.shantazh.blogfa.com

و یه داستان کوتاه:

عیسی بن مریم مردی را دید که دزدی میکرد.

از او پرسید:آیا دزدی کردی؟

مرد گفت:به خدای احد و واحد خیر.

عیسی گفت:من به خدا ایمان دارم،پس چشم من خطا کرده است.

آرزومند آرزوهایتان

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 11:16 توسط mostafa rezayat |


سلام و  درود بر همگی.

فکر نکنین که امتاحانام تموم شده فقط یه فاصله ای بینشون افتاده آخه سه تاشون پریدند و از یک بهمن اون سه تا رو میدم و تا یک بهمن تعطیل .امروز امتاحان فاینال زبان را هم میدم و میریم به استقبال تعطیلات

راستی فرا رسیدن ماه محرم را هم تسلیت میگم و تو این شبا که رفتین عزاداری ما را هم فراموش نکنید و به قول معلم دینیمون یک قاشق هم از غذا امام حسین را از طرف من بخورید(قاشقش پر پر باشه ها!)

 

امروز توی مدرسه چون نزدیک به نصف بچه ها نیامده بودند زنگ فیزیک را به صحبت کردن با معلممان گذراندیم.از همه چی صحبت کردیم.بحث یه جایی رسید(به کجا رسیدش بماند) که معلممان یه حرفی زد و گفت در زمان ما کلاس ها مخلوط بود یعنی یه طرف دختر ها میشستند و یه طرف پسرها.اصلا هم به هم کاری نداشتیم و مثل دانش آموزان معمولی درسمون را میخوندیم.اما زمونه حالا... . خب به نظر شما دلیلش چیه که جوونای حالا با جوونای گذشته فرق کردند؟آیا جز این است که با جدا کردن شدید دختر و پسر ها(منظورم مدرسه ها نیست) باعث بد تر شدن اوضاع و فساد بیشتر شده اند؟

زندگی مثل دوچرخه سواری میمونه برای حفظ تعادلت باید همیشه پا بزنی!

البرت انیشتن

بدرود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 12:36 توسط mostafa rezayat |


سلامی به آبی اسمان و به سپیدی برف!

من دوباره اومدم.تا یه سری از دردودل هایم را در این وب بنویسم  و خالی شوم.

ایندفعه هم خیلی دیر اپ کردم.آخه دیگه فصل امتحانام شروع شده و فرصتی پیش نیومد تا چیزی بنویسم.

الانم  فقط اومدم بنویسم که تا اخر دی آپ نمیکنم دلیلشم بالا گفتم.

یه چیز کوچکم میخواستم بگم.حتما خوانندگان این وب وقتی این مطالبو میخونند فکر میکنند مدیر این وب عجب آدم درستکار و خوبی.اما نه من اینطوری که فکر میکنید نیستم.یه ذره فرق دارم.گاهی اینقدر از دست خودم عصبانی میشم که میخوام سر به تنم نباشه.اما اون هدفی که دارم همیشه به من امید میده.این یکی ولی واقعا راسته .اون هدفمه که منو به همه چیز امیدوار میکنه.

یه چیز دیگه:دفعه پیش اون چیزی که میخواستم از خدا بهم داده نشد. ایندفعه واقعا  دیگه برام دعا کنید.

یه شعرم میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

 با استفاده از سایت http://www.kocholo.org


پ.ن.

ایندفعه به کسی خبر اپ کردنمو ندادم.چون دوستای واقعی خودشون به من یه سر میزنن

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 9:3 توسط mostafa rezayat |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
خوش آمدی
اسمم مصطفی رضایت هست
متولد و ساکن تهران
سید هم هستم
این وبلاگم را برای خودم و دل خودم درست کردم
تا شاید بتوانم درآن با خودم صادق باشم
و دوست های تازه ای پیدا کنم
اسم این وبلاگ را هم از آهنگ حبیب(مرد تنهای شب )الهام گرفتم ولی بخاطر اون این اسم را انتخاب نکردم
چون شب و تنهایی را دوست دارم
البته نه این که دوست داشته باشم همیشه تنها باشم
اما گاهی تنهایی را با هیچ چیزعوض نمی کنم
موفق باشید


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

زندگی شاید همین باشد
وبلاگ پسر خاله کوچولو
شانتاژ
ریحانه خانم
لیست وبلاگ های به روز شده
دختری به نام رها
شناسنامه من یک دروغ تکراریست
سکوت
صدای خیس باران
ایلام،سرزمین نا شناخته
سیب کوچولو
khode khoda
گلزار
بی سرزمین تر از باد
فریاد بی صدا
قاصدک
آدمک تنها
وبلاگی با قلم شیطان
ابی های پایتخت
دختر رویایی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اسفند 1386

بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386


آرشیو موضوعی

یه سری دل نوشته

نویسندگان

mostafa rezayat
مصطفی


پیوندها

آزادی برابری


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS